به بهانه ۸ اسفند

سالروز شهادت اتابک سپهری

۰۹ اسفند ۱۴۰۳ | ۱۲:۰۹ کد : ۶۷۷۰ رویدادها
تعداد بازدید:۱۵۳

مطلبی که خواهید خواند شاید متفاوت از تمامی خبرها و رویدادهایی باشد که انتظارش را دارید. آنچه پیش رو دارید قصه ای از قصه ی هزاران جوان غیور این سرزمین است که باید هر روز برای آنها که ندیدند و نشناختنشان بازگو شود تا مبادا غبار زمان بگیرند و فراموش شوند.

اینها را دکتر سید بهشید حسینی رییس دانشگاه هنر ایران می گوید:

همین ۸ اسفند بود که اتابک سپهری در فاو شهید شد. وقتی از دانشکده هنرهای زیبا راه افتادیم دیدم با هدبند سبز خواست سوار مینی بوس بشه که به راه آهن بریم. بچه های انجمن به من مراجعه کردند که این خیلی سوسوله و ناشناخته، با آلمان هم مکاتبه و نامه نگاری داره برای بنز طراحی می فرسته.

گفتم: اتابک تو این دفعه نیا. انشاا... اعزام بعدی. و راه افتادیم رسیدیم راه آهن. خواستیم سوار قطار شویم دیدم جلوی درب ایستاده.

گفتم: نیا رفیق

گفت: نبری خودم را زیر قطار می‌بندم و می‌یام.

فهمیدم که مخالفتم کارساز نیست.

گفتم: بیا فقط کنار من باش

گفت :چشم

رسیدیم اهواز رفتیم قرارگاه مهندسی رزمی خاتم. بچه ها را تقسیم کردم متاهل‌ها را به نقشه برداری فرستادم و مجردها را برداشتم و رفتیم سمت اروند این دریای متحرک.

به اتابک گفتم تو که فنی هستی همین اهواز بمون و ماشین‌ها را تعمیر کن

گفت: چشم

ما رفتیم چند روز گذشت و یک روز سحر بیدار شدم که تا بچه‌ها خواب هستند برم آب بیارم دیدم اتابک توی مقر جلوم ایستاده.

گفتم: اینجا چه کار می‌کنی تو که کارت و پلاک نداری! برای چی اومدی؟

گفت:نیمه شب عزرائیل بیدارم کرد. همون موقع یکی گفت: برای منطقه راننده می‌خواهیم. گفتم من و اومدم.

گفتم غلط کردی! تو اگه چیزیت بشه چی؟

گفت: فدای سرت

گفتم: باشه پس از کنار من تکون نخور

گفت: چشم

چند روز با هم بودیم. تدارکات و همه چیز و کلی خاطره تلخ و شیرین. یک بار دیدم رفته کلاه کاسکت یک خلبان عراقی که هواپیماش سقوط کرده بود را آورده.

گفتم: این چه کاری بود؟؟؟ اگه هواپیما منفجر می‌شد؟؟

گفت: خواستم طراحی کلاه را ببینم.

شب آخر تا صبح نشستیم و توپخانه عراق و خودمان را می‌شمردیم که کدام بیشتر می‌زند و گپ می‌زدیم از عشق اسپانیاییش برام گفت و از خاطرات زندگی. نگران شدم چون می‌دونستم اون‌هایی که زیاد خاطره تعریف می کنند و تمایل به حرف زدن دارند شهید خواهند شد.

شب تا صبح بچه‌های اسکله می‌زدند و روز به خاطر هواپیماهای عراقی لابلای خانه‌های روستای چوئبده می‌خوابیدیم. عراق روزی 500 بار بمباران می‌کرد و روزها وحشتناک بود.

یک صبح رفتیم آب بیاریم گالنهای نظامی و دبه را آب کردیم و برگشتیم رسیدیم.

گفت: یک گالن مانده

گفتم: فدای سرت

گفت: بچه‌ها آب لازم دارند،میرم

گفتم :نمی‌خواد

گفت: بزار برم

گفتم :تا هوا کامل روشن نشده زود برگرد

سوار ماشین شد و رفت و اون روز هواپیماهای لامصب زودتر برای بمباران آمدند و اطراف ما رو آنقدر زدند که فراموش کردیم کی هست و کی نیست. شیمیایی هم زدند و بچه‌ها با ماسک‌ها رفتند داخل نخلستان‌ها و گم شدیم .

وقتی چند صباحی کمی آرام شد دور هم جمع شدیم ببینیم چی شده یک دفعه فهمیدیم اتابک نیست رفتم تا کنار منبع آب و دیدم اونجا رو زدند.

گفتم :چی شده

گفتند: هواپیما آمد بمباران کرد و بعد آمد پایین با تیربار هم زد و چهار نفر زخمی شدند و ماشین شما زخمی‌ها را برد بیمارستان  صحرایی فاطمه زهرا. رفتم بیمارستان پرسیدم ماشین ما کجاست گفتند: یک ماشین که یک دبه آب هم داشت زخمی‌ها را آورد و برد اورژانس و گفت باید برم بچه ها آب لازم دارن و فرماندمون گفته زود بیا و رفت. هنوز راه نیفتاده بود که یک هواپیما با راکت زدش.

گفتم: زخمی شد یا شهید شد؟

گفتند: نمی‌دونیم

رفتیم گورستان ماشین‌های بمباران شده ماشینمون را آبکش پیدا کردیم و بالاخره بعد از سر زدن به چندمعراج شهدا که با هادی کفیلی رفتیم، یکجا شناساییش کردیم و بین مفقودین پیداش کردیم و چون کارت و پلاک نداشت قصه پیدا کردنش سخت بود.

وقتی دیدمش قلبش افتاده بود روی سینه‌اش نگاه کردم گفتم کاش قلب من بود حالا جواب مادرش رو چی بدم ؟

پلاک انداختم گردنش و رفتیم مقرمون تا جنازه بره تهران همش فکر می‌کردم بین این همه آدم مکتبی و این همه ادعا و آن تهران نشینی‌های یقه بسته که می‌گفتند این را نبر ممکن است جاسوس باشد این پسر آمد و خاطره ساخت و هم قصه شدیم و از قصه‌های عشق با هم گفتیم و شب آخر عشق بازی کردیم و بی‌ادعا شهید شد.

مادرش دیوانه شد و پدرش گفت: هدیه به وطن گفت: ما مذهبی نیستیم ولی وطن دوست هستیم.

یادمه یک غروب سرد داشتیم کنار خاکریز برای تدارکات بچه‌ها به سمت مقرمون چوئیده  می رفتیم اونجا لو رفته بود و توپخانه دشمن می‌کوبید. یک گلوله توپ روی خاکریز خورد خاک بلند شد و ماشین را تکان داد اتابک پشت فرمان بود یک ترمز کرد و چند ثانیه مکث. گفتم پاشو بیا این طرف من رانندگی می‌کنم جامون را عوض می‌کنیم یک نگاه بهم کرد و گفت: باورت شده من سوسول هستم؟ گفتم نه برو. راه افتاد با خنده و شجاعت و به چیز شنیعی که با پوست پرتقال درست کرده بودیم و به آینه ماشین آویزان کرده بودیم تا مقرمون خندیدیم و خندیدیم...

آخرین بار پارسال هشتم اسفند رفتیم دیدار پدرش و امسال و امروز که خواستیم برویم گفتند پدرش هم چند ماه پیش فوت کرده از سال ۶۴ تا امسال هر سال ۸ اسفند دیدار پدرش رفتیم و اتاقش و خاطراتش که پدرش به همون شکل نگه داشته بود هرسال 8 اسفند از اتابک گفتیم و قصه آن چند روز را مرور کردیم حیفم آمد که امسال آن را بازگو نکنم. جهان پر است/ پر از قصه‌های زیبا.

ایران عزیز به خودش خواهد بالید از این جوانان پاک و ما باید مراقب این سرزمین باشیم به حرمت آن خون‌ها که محبوب خدا و محبوب وطن بودند

 


لینک دانلود فایل
آخرین ویرایش ۰۹ اسفند ۱۴۰۳

( ۱ )